کاش باشد روزی که باشد او

خورشید

همه چیز خیلی احمقانه است

وقتی که نمی خندی

و وقتی که می خندی

دیگر چیزی وجود ندارد که بخواهم به بودنش فکر کنم

جز تکرار مکرر خنده هایت

در وجودم


اولین

در برابر تو


چیزی جز سکوت ندارم


مرا ببخش که انقدر بی تابم ولی


چیزی در درونم ست که دارد قلب مرا می شکافد


رقص دستانم را نادیده بگیر


در برابر کمال تو احمق شده اند


میدانم


در برابر تو..دنیا...آسمان...زمین...و حتی من


ارزشی ندارند


اما اگر بمانی


همه ی آن ها را به تو هدیه می کنم


لغزش نگاه مرا نادیده بگیر


در برابر نگاه تو چشمانم مست شده اند


دنیای مرا میبینی؟


بی تو چه سرد شده است....


من منتظرم


که نگاهت لحظه ای بر من بماند


مرا ببین!


دستانم فقط حضور دستانت را می خواهند






  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • پایان من(پایان ما)

     راه به پایان می رسد انگار
    اما....
    راهیست تازه هر دیوار






    رویای زاغی ( اینو باید خیلی وقت پیش پست می کردم )

    - می خوام آسمونمو بدم به تو

    - که چی بشه؟

    - همین طوری..کادوی تولدت. باهاش چی کار می کنی؟

    - تو آسمونت..شاخه هامو پر می کنم..تا اونجا که می تونم می رم بالا...تا جایی که خورشید برگامو بسوزونه...تا جای که هرجا رفتی بازم پیشم باشی..تا جایی که آسمونو سبز ببینی.

    - اگه زمستون شد چی؟

    - نترس!می شم چترت...تو هرجای آسمون که بری خیس نمی شی..یا که برف گولت نمی کنه...مثه گنجیشکک اشی مشی...هه هه هه...

    - هه هه هه..آسمونم مال تو! ورق بزن.سبزش کن قلم بزن...بدوزش به شاخه هات...تا من که رها شدم تو باد...هر جا رفتم...بازم پیشت باشم.


    باد می وزیدو با خود تنها حسرت دیدارش را می آورد.....پرهایش را...

    - آه ه ه ه...کاش بودی زاغی...






    خاکستر


    می گریزی از من...

     می گذرم از تو... غرق می شوم.... در افکارم...

    غرق در دیروزهایم...

     نمی خواهم بدانم!نمی خواهم بفهمم...نه!

    فقط می خواهم­ بگریزم...

    بگذرم از رویاهایم......

     

    خواب می شوم ....

    زرد......شکنندهو ترد...
    پر از درد...

    در من می لولند موریانه های خاطراتت...

    می خورند درونم را.. می شکنند شاخه هایم را..
    تهی می کنند مرا...

    از تمام بودن ها...

    درختی خشک می شوم...هیزمی برای فقیر کودکان احساسم...

    شعله می کشم...خاکستر می شوم...

    گم می شوم در باد...می برم از یاد...

    تورا..همه ی آرزوهایم را...

    می شوم ابر تمام پاییز هایت...

    و دیگر

     این منم

    تنها سایه ی غم هایت....

     

     

     




    ما

     

    از دور نگاه می کردم...لبخند هایش را...اخم هایش را...حرف هایش را...لمسش می کردم...اما فقط در رویا...

    از دور نگاه می کردم...گریه هایش را گریه می کردم...می بوسیدمش اما آرام نمی گرفت...داغ بود...نه...داشت می سوخت...داشتیم می سوختیم...آتش بودیم...آتش بودم...کوه آتشی در جسم کوچکش...پنهان بودیم..درهم...غریب...نه..آشنا...اما...چقدر دور از هم...

    از دور نگاه می کردم... پنهان می شدم..فرار می کردم...شعله می کشیدم...شعله که می کشید...خاکستر می شدم...گریه می کرد...خیس می شدمو می خندید...و باز من زنده می شدم...

    از دورنگاه می کردم...کم کم داشت رویا می شد...خیلی بزرگ شده بود...آن قدر که دیگر دیده نمی شد...انگار که گم شده باشد...اما گم نشده بود...بود!!!ولی...ما راخورده بود...ما در شکمش بودیم..آرام آرام داشت مارا حضم می کرد...تا فقط خودش بماند..داشت حضم می کرد و ما هم شعله می کشیدیم..در شکمش...و او خشمگین می شد... مثل یک گاو خشمگین سم می کوبید...خودش را به درودیوار می زد...فریاد می کشید...خرخر می کرد...گریه می کرد...می خوابید و مارا نادیده می گرفت...و ما بیشتر شعله می کشیدیم...و برای مدت کوتاهی..خیلی کوتاه..مهربان می شد..کوچک می شدو پیش ما می نشست...می خندید...آری...می خندید... نه...نمی خندید...فقط لبخند می زد...فقط لبخند می زد!!




    نارون

    می خزد شاخه هایش

    به تاریکی

    فرو می رود تش

    در آسمان خاکستری

    خاکستر می شود

    گم می شود در باد

    می رود

    آزاد

    به آن جا که می اورد بوی زاغی را ازِِِِ آنجا باد.






  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • دوباره

    و امروز پوشیده می شود تنم

    با خاکستر تنت

    و باز متولد می شود

    ققنوس عشق ما

    از میان دیروز هاو خاطرات.




  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • آسمانو منو زاغی با هم

    پیش از تولدش

    آن هنگام که جهانی در برابرم زانو زد

    تو

    شیطانم شدی

    ابلیس فرمانشکن

    بگو چرا

    شیفته ی خالقی من شدی؟!

    در این جهان بی کرانه...

    چرا فقط این ستاره؟!

    ای آتش جهنمی

    بگو چرا

    پا بسته به جان من شدی؟!

    آن هنگام که او زاده شد...

    تو

    پیامبرم شدی

    ای خالق عظیم

    بگو چرا

    مشرک به خدایی خود شدی؟!

    نه...

    بال هایت را نخواهم شکست

    آسمان از آن توست

    آسوده پرواز کن

    تبر ها برای من

    آزاد باش

    طناب ها برای من.

    فقط نگذار...

    چشم براهت

    چشم دوخته

    به آسمان خاکستری شوم





    بگذار بگذرد

    بگذار تا بگذرد زمان

    یا صیقلت خواهد داد

    یا مشتی خاک خواهی شد




    • کل صفحات:4  
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    •   

    اردشیر برزگر


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :