تبلیغات چگونه خواهند بود؟/رازها!
شنبه 2 خرداد 1388
اینجا شب ها
خیس از شبنم سراب باران دستانت می شود
صورت تشنه ام
شنبه 3 اسفند 1387
باران می بارید و
تو می رفتی
باران می بارید و من آرام
قدم می زدم
روی تل خاکستر
روی دیروز هایم
جعبه ی خالی کبریت هنوز دستم بود
باران می بارید که دور می شدم
خیره بودی
تهی بودم
نمی دیدی مرا
نه!نباید می دیدی مرا
باید گم می شدم
پنجشنبه 1 اسفند 1387
از دور نگاه می کردم...لبخند هایش را...اخم هایش را...حرف هایش را...لمسش می کردم...اما فقط در رویا...
از دور نگاه می کردم...گریه هایش را گریه می کردم...می بوسیدمش اما آرام نمی گرفت...داغ بود...نه...
داشت می سوخت...داشتیم می سوختیم...آتش بودیم...آتش بودم...کوه آتشی در جسم کوچکش...پنهان بودیم..درهم...غریب نه...آشنا...اما...چقدر دور از هم...
از دور نگاه می کردم... پنهان می شدم..فرار می کردم...شعله
می کشیدم...شعله که می کشید...خاکستر می شدم...گریه
می کرد...خیس می شدمو می خندید...و باز من زنده می شدم.
جمعه 25 بهمن 1387
آسمان که ماهش را دارد
خورشید هم که بی دریغ می تابد
چه جاییست برای من که شعر هایم
فقط از ابر ها می خوانند؟!
جمعه 18 بهمن 1387
من پنهان شده ام
در سایه ی تو رنگین کمان من
در تمام تنفرت
و سقوط
در قطره های باران
شنبه 12 بهمن 1387
سایه اش را که داشت موزون با حرکات لامپی که درست وسط یک اتاق مربع شکل که دیوارش را با کاغذ دیواری یی با زمینه ی سقید و راه راه های عمودی سیاه یا شاید هم با زمینه ی سیاه و با راه راه های عمودی سفید پوشانده بودند درطول اتاق قدم می زد از پنجره ای که به صورت گرفته ی آسمان خیره شده بود به درون همان چاله ی آبی انداخت که ماه داشت درونش گل بازی می کردودر حالی که نیمی از سایه بر روی دیوار داشت جان می داد شروع کرد به قهقه زدن تا جایی که روی زمین افتاد و باعث شد سایه دوباره جان بگیرد. خنده اش خشکید. نگاهش به لامپ که دیگر از حرکت ایستاده بود افتاد.لبخندی بر لبانش نشست.با ته گلدانی که روی میز کوچکی که نزدیکش بود لامپ را شکست و اما بعد...خب...چیزی نفهمید چون در شکم سایه بود.
دوشنبه 30 دی 1387
آواز هر انسانی لا اقل من پیچیده دور انگشتانش باور نمی کنی؟ دستانم را بگیر! تا ببینی چه عاشقانه می خوانند انگشتانم در جواب انگشتانت
دوشنبه 30 دی 1387
پوست می اندازم بی تفاوت از زخم ها و تنم را باز به خاشاک می مالم بی تفاوت به زخم ها
شنبه 28 دی 1387
آسمانو متعلّقاتش را
وا می دهم
و از امروز
فرو می روم
در گودال ها
چهارشنبه 25 دی 1387
می افتم درون چاله ای که بر خلاف دیگر آن سوی آن نوریست از طراوت یک لبخند
نمی دانم/آن چه که هست/نمی دانم/آن چه که نیست/تورا/ای همه ی هست و نیست من