سه شنبه 12 آذر 1387
همه چیز خیلی احمقانه است
وقتی که نمی خندی
و وقتی که می خندی
دیگر چیزی وجود ندارد که بخواهم به بودنش فکر کنم
جز تکرار مکرر خنده هایت
در وجودم
چهارشنبه 23 مرداد 1387
در برابر تو
چیزی جز سکوت ندارم
مرا ببخش که انقدر بی تابم ولی
چیزی در درونم ست که دارد قلب مرا می شکافد
رقص دستانم را نادیده بگیر
در برابر کمال تو احمق شده اند
میدانم
در برابر تو..دنیا...آسمان...زمین...و حتی من
ارزشی ندارند
اما اگر بمانی
همه ی آن ها را به تو هدیه می کنم
لغزش نگاه مرا نادیده بگیر
در برابر نگاه تو چشمانم مست شده اند
دنیای مرا میبینی؟
بی تو چه سرد شده است....
من منتظرم
که نگاهت لحظه ای بر من بماند
مرا ببین!
دستانم فقط حضور دستانت را می خواهند
پنجشنبه 17 مرداد 1387
راه به پایان می رسد انگار
اما....
راهیست تازه هر دیوار
یکشنبه 13 مرداد 1387
- می خوام آسمونمو بدم به تو
- که چی بشه؟
- همین طوری..کادوی تولدت. باهاش چی کار می کنی؟
- تو آسمونت..شاخه هامو پر می کنم..تا اونجا که می تونم می رم بالا...تا جایی که خورشید برگامو بسوزونه...تا جای که هرجا رفتی بازم پیشم باشی..تا جایی که آسمونو سبز ببینی.
- اگه زمستون شد چی؟
- نترس!می شم چترت...تو هرجای آسمون که بری خیس نمی شی..یا که برف گولت نمی کنه...مثه گنجیشکک اشی مشی...هه هه هه...
- هه هه هه..آسمونم مال تو! ورق بزن.سبزش کن قلم بزن...بدوزش به شاخه هات...تا من که رها شدم تو باد...هر جا رفتم...بازم پیشت باشم.
باد می وزیدو با خود تنها حسرت دیدارش را می آورد.....پرهایش را...
- آه ه ه ه...کاش بودی زاغی...
چهارشنبه 9 مرداد 1387
می گریزی از من...
می گذرم از تو... غرق می شوم.... در افکارم...
غرق در دیروزهایم...
نمی خواهم بدانم!نمی خواهم بفهمم...نه!
فقط می خواهم بگریزم...
بگذرم از رویاهایم......
خواب می شوم ....
زرد......شکنندهو ترد...
پر از درد...
در من می لولند موریانه های خاطراتت...
می خورند درونم را.. می شکنند شاخه هایم را..
تهی می کنند مرا...
از تمام بودن ها...
درختی خشک می شوم...هیزمی برای فقیر کودکان احساسم...
شعله می کشم...خاکستر می شوم...
گم می شوم در باد...می برم از یاد...
تورا..همه ی آرزوهایم را...
می شوم ابر تمام پاییز هایت...
و دیگر
این منم
تنها سایه ی غم هایت....
دوشنبه 3 تیر 1387
از دور نگاه می کردم...لبخند هایش را...اخم هایش را...حرف هایش را...لمسش می کردم...اما فقط در رویا...
از دور نگاه می کردم...گریه هایش را گریه می کردم...می بوسیدمش اما آرام نمی گرفت...داغ بود...نه...داشت می سوخت...داشتیم می سوختیم...آتش بودیم...آتش بودم...کوه آتشی در جسم کوچکش...پنهان بودیم..درهم...غریب...نه..آشنا...اما...چقدر دور از هم...
از دور نگاه می کردم... پنهان می شدم..فرار می کردم...شعله می کشیدم...شعله که می کشید...خاکستر می شدم...گریه می کرد...خیس می شدمو می خندید...و باز من زنده می شدم...
از دورنگاه می کردم...کم کم داشت رویا می شد...خیلی بزرگ شده بود...آن قدر که دیگر دیده نمی شد...انگار که گم شده باشد...اما گم نشده بود...بود!!!ولی...ما راخورده بود...ما در شکمش بودیم..آرام آرام داشت مارا حضم می کرد...تا فقط خودش بماند..داشت حضم می کرد و ما هم شعله می کشیدیم..در شکمش...و او خشمگین می شد... مثل یک گاو خشمگین سم می کوبید...خودش را به درودیوار می زد...فریاد می کشید...خرخر می کرد...گریه می کرد...می خوابید و مارا نادیده می گرفت...و ما بیشتر شعله می کشیدیم...و برای مدت کوتاهی..خیلی کوتاه..مهربان می شد..کوچک می شدو پیش ما می نشست...می خندید...آری...می خندید... نه...نمی خندید...فقط لبخند می زد...فقط لبخند می زد!!
شنبه 1 تیر 1387
می خزد شاخه هایش
به تاریکی
فرو می رود تش
در آسمان خاکستری
خاکستر می شود
گم می شود در باد
می رود
آزاد
به آن جا که می اورد بوی زاغی را ازِِِِ آنجا باد.
شنبه 1 تیر 1387
و امروز پوشیده می شود تنم
با خاکستر تنت
و باز متولد می شود
ققنوس عشق ما
از میان دیروز هاو خاطرات.
چهارشنبه 28 فروردین 1387
پیش از تولدش
آن هنگام که جهانی در برابرم زانو زد
تو
شیطانم شدی
ابلیس فرمانشکن
بگو چرا
شیفته ی خالقی من شدی؟!
در این جهان بی کرانه...
چرا فقط این ستاره؟!
ای آتش جهنمی
بگو چرا
پا بسته به جان من شدی؟!
آن هنگام که او زاده شد...
تو
پیامبرم شدی
ای خالق عظیم
بگو چرا
مشرک به خدایی خود شدی؟!
نه...
بال هایت را نخواهم شکست
آسمان از آن توست
آسوده پرواز کن
تبر ها برای من
آزاد باش
طناب ها برای من.
فقط نگذار...
چشم براهت
چشم دوخته
به آسمان خاکستری شوم
سه شنبه 20 فروردین 1387
بگذار تا بگذرد زمان
یا صیقلت خواهد داد
یا مشتی خاک خواهی شد