تبلیغات
که هست او...برای همیشه!

که هست او...برای همیشه!

چگونه خواهند بود؟/رازها!

صحرا

اینجا شب ها

خیس از شبنم سراب باران دستانت می شود

 صورت تشنه ام


دیروز(2)

باران می بارید و

تو می رفتی

باران می بارید و من آرام

قدم می زدم

روی تل خاکستر

روی دیروز هایم

جعبه ی خالی کبریت هنوز دستم بود

باران می بارید که دور می شدم

خیره بودی

تهی بودم

نمی دیدی مرا

نه!نباید می دیدی مرا

باید گم می شدم

 


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • دیروز

    از دور نگاه می کردم...لبخند هایش را...اخم هایش را...حرف هایش را...لمسش می کردم...اما فقط در رویا...

    از دور نگاه می کردم...گریه هایش را گریه می کردم...می بوسیدمش اما آرام نمی گرفت...داغ بود...نه...

    داشت می سوخت...داشتیم می سوختیم...آتش بودیم...آتش بودم...کوه آتشی در جسم کوچکش...پنهان بودیم..درهم...غریب نه...آشنا...اما...چقدر دور از هم...

    از دور نگاه می کردم... پنهان می شدم..فرار می کردم...شعله

    می کشیدم...شعله که می کشید...خاکستر می شدم...گریه

    می کرد...خیس می شدمو می خندید...و باز من زنده می شدم.


    وجود

    آسمان که ماهش را دارد

    خورشید هم که  بی دریغ می تابد

    چه جاییست برای من که شعر هایم

    فقط از ابر ها می خوانند؟!


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • سایه

    من پنهان شده ام

    در سایه ی تو رنگین کمان من

    در تمام تنفرت

    و سقوط

    در قطره های باران


    پیروزی

    سایه اش را که داشت موزون با حرکات لامپی که درست وسط یک اتاق مربع شکل که دیوارش را با کاغذ دیواری یی با زمینه ی سقید و راه راه های عمودی سیاه یا شاید هم با زمینه ی سیاه و با راه راه های عمودی سفید پوشانده بودند درطول اتاق قدم می زد از پنجره ای که به صورت گرفته ی آسمان خیره شده بود به درون همان چاله ی آبی انداخت که ماه داشت درونش گل بازی می کردودر حالی که نیمی از سایه بر روی دیوار داشت جان می داد شروع کرد به قهقه زدن تا جایی که روی زمین افتاد و باعث شد سایه دوباره جان بگیرد.

    خنده اش خشکید.

    نگاهش به لامپ که دیگر از حرکت ایستاده بود افتاد.لبخندی بر لبانش نشست.با ته گلدانی که روی میز کوچکی که نزدیکش بود لامپ را شکست و اما بعد...خب...چیزی نفهمید چون در شکم سایه بود.


    اُپِرا

    آواز هر انسانی

    لا اقل من

    پیچیده دور انگشتانش

    باور نمی کنی؟

    دستانم را بگیر!

    تا ببینی چه عاشقانه می خوانند

    انگشتانم

    در جواب انگشتانت


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • ذات

    پوست می اندازم

    بی تفاوت از زخم ها

    و تنم را

    باز

    به خاشاک می مالم

    بی تفاوت به زخم ها


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • سیاه چاله ها

    آسمانو متعلّقاتش را

    وا می دهم

    و از امروز

    فرو می روم

    در گودال ها


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • باز سقوط

    می افتم درون چاله ای که

    بر خلاف دیگر

    آن سوی آن نوریست

    از طراوت یک لبخند


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
    • کل صفحات:6  
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    • 5
    • 6
    •   

    نمی دانم/آن چه که هست/نمی دانم/آن چه که نیست/تورا/ای همه ی هست و نیست من

    اردشیر برزگر


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :